X
تبلیغات

طراحی سایت

قالب وبلاگ

جامعه مجازی ققنوس

طراحی سایت


جامعه مجازی ققنوس
 
جامعه مجازی ققنوس
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 توسط رامین
به نام خدایی که ابر را می گریاند تا گلی را بخنداند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 توسط donya66
 

يکي را دوست دارم

ولي افسوس او هرگز نميداند

نگاهش ميکنم شايد

بخواند از نگاه من

که او را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نميداند

به برگ گل نوشتم من

تو را دوست مي دارم

ولي افسوس او گل را

به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم اي مهتاب

سر راهت به کوي او

سلام من رسان و گو

تو را من دوست مي دارم

ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد

يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد

صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم

ولي افسوس و صد افسوس

زابر تيره برقي جست

که قاصد را ميان ره بسوزانيد

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

يکي را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نميداند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 توسط donya66
دچار یعنی عاشق....

 و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

 دچار ابی بی کران دریا باشد

چه فکر نازک غمناکی....

تصاویری از ماهی های زیبا


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 توسط donya66
[تصویر:  v2x8e0enz5ac6paor91p.gif]

دوست داشتن تو چقدر سخت است

بدین سان که من تو را دوست دارم

به سبب دوست داشتم تو

هوا ٬قلبم                                              

و کلاهم آزارم می دهد

دوست داشتن تو

بدینسان که من تو را

دوست می دارم

چقدر سخت است.....

[تصویر:  vtbpn7ida3lh3yn1z9uf.jpg]


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1391 توسط donya66

 شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن ! چِندشم می شود از لکۀ انگشت

 دروغ ...!!! آن که میگفت که احساس مرا می فهمد .... کو کجا رفت که

 احساس مرا خوب فروخت!!!!!

[تصویر:  slh4xo1dfpy8bkvu2lk5.jpg]


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1391 توسط donya66
 

احتمالا تا حالا اسم شنقل رو شنیدید اگر نشنیدید حتما دیگه اسکول رو شنیدید

اسکول پرنده ایه که غذاشو قایم می کنه یادش می ره کجا قایم کرده

 

حالا شنقل پرنده ایه که غذاش رو میده اسکول براش نگه داره !!!

یعنی شنقل از اسکل ، اسکلتره


 

�اسکول� نام این پرنده است. در خصوصیات این پرنده نوشته‌اند که او وقتی برای زمستان غذا جمع آوری می‌کند محل نگهداری آنها را فراموش می‌کند و بخاطر همین با مشکل مواجه می شود، یا هنگام خانه سازی فراموش می کند که خانه اش را کجا ساخته است، اسکول اگر از لانه اش بیرون بیاید راه بازگشت را پیدا نمی کند.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1391 توسط donya66
 

تن شکسته

ما رو باش

ما رو باش رو چه درختي اسممون رو جا مي‌ذاريم

ما رو باش

قسمي جز اون دو چشم نامسلمون كه نداريم

ما رو باش

به هواداري تو،

به هواداري تو شيشه ميخونه رو با سنگ شكستيم نارفيق

سنگ و شيشه اگه دشمن

من و تو كه موندگاريم

ما رو باش

چشم خشكيده داره به ناودون كوچه حسادت مي‌كنه

چشم خشكيده داره به ناودون كوچه حسادت مي‌كنه

ما به اين بغض سمج گفته بوديم ابر بهاريم

ما رو باش

غزل كوچه ما،

غزل كوچه ما قلندراي پير و عاشق كه اينه

فكر تازه عاشق پياده باش ما كه سواريم

ما رو باش اينا رو باش

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم دی 1391 توسط lmfao
* اعتراف می کنم پسر همسایمون دوتا سی دی از ویدیوکلوپ برداشته بود. گفتم که بده من هم ببینم. اون هم گفت به شرط اینکه یه سی دی جدید بدی. من هم که هیچی نداشتم رو یه سی دی الکی نوشتم کشتی رانی در کوهستان و بهش گفتم این فیلم رو هیچ جا ندارن. خیلی خوبه! خلاصه خیلی تعریف کردم اون دوتا سی دی رو ازش گرفتم ... 1
 

* چند شب قبل خواب دیدم از کنار فلکه شهرداری با موتور یه تیکه خلاف رفتم تا به اون طرف رسیدم از شانس بد ما دیدم پلیس ها وایسادن میگن ایست ایست! ما هم همون وسط خیابون وایسادیم. حالا مونده بودیم یه دنده بزنیم فرار کنیم یا موتور رو بدیم تحویل شون! خواستم فرار کنم دیدم به سربازه گفت شلیک کن!!! خلاصه آخرش موتور رو گرفتن. حالا حتما میگین این چه ربطی به اعتراف کردن داره؟ آخه بعد از این خواب بدون اینکه حواسم باشه همه این ها یه خواب بوده، نیم ساعتی رو تخت داشتم فکر می کردم که حالا جریمه و دردسر آزاد کردن موتور به کنار، فردا با چی برم دانشگاه؟! 1
 

* اعتراف می کنم یه بار توی ویندوز 98 دستم خورد چند تا شورت کات پاک شد. بلد نبودم چیکار کنم. دل چرکی شدم ویندوزو پاک کردم دوباره نصب کردم!
 

* اعتراف می کنم یکی از سوالات دوران کودکی من این بود که تو جاده چرا ما هر چی از ماشین ها سبقت می گیریم، اول نمی شیم...
 

* اعتراف می کنم تو بچگی هام یه بار بابا و مامان من دعوا کردن، من هم رفتم یه عالمه حشره کش زدم به خودم که بمیرم ... وصیت نامه هم نوشتم تازه، توش حلالشون کردم که عذاب وجدان بگیرن!
 

اعتراف می کنم که بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا. منم زیر یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا، جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!
 

* اعتراف می کنم دو هفته قبل داشتم می رفتم جلسه، خیلی عجله داشتم، بهترین کت و شلوارم رو پوشیده بودم. باورتون نمی شه، وقتی از جلسه برگشتم خونه و درست دم در بود که فهمیدم همه این مدت با دمپایی بودم! 1
 

* اعتراف می کنم یه بار داشتم پشت سر یه بنده خدایی حرف می زدم توی یه جمعی، خیلی از دستش عصبانی بودم. یه کم هم غیرمنصفانه و البته بی ادبانه حرف زدم. وقتی حرفم تموم شد یکی از بچه ها گفت: دیگه چیزی نمیخوای بهش بگی! گفتم: چرا، هر چی به او عوضی بگم حقشه اما همین بسشه، چطور مگه؟ گفت: چون هفته قبل اومده خواستگاری خواهرم و عقد کردن. الان تقریبا هر شب می بینمش، گفتم پیغامی داری بهش برسونم...


برچسب‌ها: جامعه مجازی ققنوسhttp, nicefun, ir
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 توسط lmfao

جملات خنده دار جدید و توپ

متون خنده دار
یکی از رموز ماندگاریه دوستی ها اینه که هر کسی دُنگ خودش رو بده !


برچسب‌ها: جامعه مجازی ققنوسhttp, nicefun, ir

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1391 توسط lmfao
استفاده از کلمات سن تزو ، استراتژیست نظامی چین باستان که اظهار می‌دارد: «وادارکردن دشمن به تسلیم بدون بهره‌گیری از نیروی نظامی، اوج مهارت است.» معمولاً به صورت جز جدانشدنی از هر سخنرانی درخصوص عملیات روانی، تبدیل شده است. با وجود این، تاریخ بشر آکنده از جنگ‌ها و نبردهایی است که این گفته سن‌تزو در آن اتفاق نیفتاده است. به عبارت دیگر می‌توان گفت سن تزو در مورد اصل بازداری ، سخن گفته است، اما هنگامی که دولت‌ها به دلیل ناکامی اصل بازداری، یا به دلیل مصالح و منافع ملی خود وارد جنگ می‌شوند، ناگزیرند از تمام سلاح‌های در دسترس خود برای پیروز شدن استفاده کنند. فنون عملیات روانی که با روش‌هایی نرم اما سهمگین، همه ادراک انسان را هدف قرار می‌دهد و او را به تغییر رفتار در میدان نبرد و دیگر عرصه‌ها وادار می‌سازد، از مهم‌ترین این سلاح‌ها به شمار می‌رود. هرچند این تاکتیک‌ها و فنون به مرور زمان و به دلیل استفاده مکرر و دستیابی به روش‌های نوین انتشار و پخش، پیشرفته‌تر شده‌اند اما همه صورت‌های مختلف آن دارای یک نقطه مشترک هستند: «هدف تمامی آنها انسان‌ است.» باقیش تو ادامه ی مطلب!!!!!


برچسب‌ها: جامعه مجازی ققنوسhttp, nicefun, ir

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 توسط kasra 3333

آیا واقعاَ شاد هستید؟ آیا اصلاً می‌دانید شاد بودن به چه معنی است و برای رسیدن به خوشبختی چه باید کرد؟ این سوالات برای کسانیکه به دنبال خوشبختی هستند خیلی مهم است. اگر می‌خواهید شاد باشید باید درک کنید که می‌توانید شاد باشید و باید شاد باشید. خیلی‌ها به‌اشتباه باور دارند که لیاقت خوشبختی را ندارند و بدبختی خود را بعنوان سرنوشتشان پذیرفته‌اند.

مردمان ؛ حقیقت این است که خوشبختی، مثل هر چیز دیگری در زندگی، باید پرورانده شود. در زیر به چند نکته برای رسیدن به خوشبختی در زندگی اشاره می‌کنیم.

۱. بدانید که چه چیزی شادتان می‌کند. هرکسی برای رسیدن به شادی و خوشبختی نیازهای خاصی دارد و چیزی که باعث شادی یک نفر می‌شود، ممکن است برای دیگری اینطور نباشد. باید با خودتان بیشتر آشنا شوید و نگران این نباشید که امیال و خواسته‌هایتان با هم‌نوعانتان متفاوت است یا خیر.

۲‌. برای رسیدن به اهدافی که باور دارید شادتان می‌کنند، برنامه‌ریزی کنید. وقتی اهدافتان را دنبال می‌کنید، روحیه‌ بهتری خواهید داشت و بخاطر دنبال کردن چیزی که برایتان اهمیت دارد، احساس بهتری به خودتان پیدا خواهید کرد.

۳. دور و برتان را با آدم‌های شاد پر کنید. وقتی اطرافتان پر از آدم‌های ناامید و افسرده باشد، خیلی راحت دچار افکار منفی می‌شوید. برعکس، وقتی دور و بر آدمهای شاد باشید، روحیه مثبت آنها در شما نیز اثر خواهد گذاشت.

۴. وقتی چیزی خوب پیش نمی‌رود، به جای افسوس خوردن به دنبال راه‌حل باشید. افراد شاد و خوشبخت اجازه نمی‌دهند که موانع زندگی بر روحیه آنها تاثیر بگذارد زیرا می‌دانند که با کمی فکر کردن می‌توانند وضعیت موجود را به نفع خود تغییر دهند.

۵. هر روز چند دقیقه به چیزهایی که شادتان می‌کند فکر کنید. این چند دقیقه فرصت لازم برای متمرکز شدن روی نقاط مثبت زندگی را به شما می‌دهد و شما را به خوشبختی و شادی طولانی می‌رساند.

۶. همچنین خیلی مهم است که هر روز زمانی را به انجام کار خوب برای خودتان اختصاص دهید. چه مهمان کردن خودتان به یک ناهار خوشمزه باشد، چه یک حمام طولانی گرم، یا صرف کردن زمان بیشتری برای ظاهرتان، با این کارها روحیه‌تان بسیار بهتر خواهد شد.

۷. پیدا کردن نکاتی خنده‌دار در موقعیت‌های مختلف راهی برای رسیدن به شادی و خوشبختی است. بااینکه زمان‌هایی وجود دارد که نیازمند این است که جدی باشید، اما در مواقع مناسب راهی برای شوخی و شوخطبعی پیدا کنید تا همه چیز برایتان مفرح‌تر به نظر برسد.

۸. حفظ سلامتی یک راه عالی دیگر برای رسیدن به خوشبختی است. داشتن اضافه‌وزن یا نخوردن غذاهای سالم و مغذی می‌تواند تاثیری منفی بر روحیه شما داشته باشد. علاوه‌براین، ورزش یکی از راه‌های شناخته‌شده برای تولید اندورفین در بدن است که مسئول ایجاد احساس شادی است.

۹. و آخر اینکه، خیلی مهم است که درک کنید شما شایسته خوشبخت شدن هستید. آنهایی که باور دارند لیاقت خوشبختی را ندارند، به طور ناخود‌آگاه، تلاششان برای دست یافتن به خوشبختی را خراب می‌کنند. درصورت لزوم هر روز به خودتان بگویید که لیاقت شاد بودن را دارید و به راهکارهایی برای رسیدن به شادی و خوشبختی فکر کنید.

تعریف خوشبختی بسیار دشوار است اما اکثر افراد می‌دانند که شاد و خوشبخت هستند یا خیر. افراد زیادی باور دارند که خوشبختی شکلی از شانس است و بعضی افراد سرنوشتشان این است که شاد و خوشبخت باشند، درحالیکه در سرنوشت بعضی دیگر بدبختی نوشته شده است. حقیقت این نیست. همه آدمها می‌توانند با بکارگیری این نکات به موفقیت و شادی در زندگیشان دست یابند. بااینکه این نکات بسیار جزئی و ساده بودند اما کمکتان می‌کنند هر روز قدم جدیدی برای رسیدن به خوشبختی بردارید.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم دی 1391 توسط donya66

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب داندان زده،از دست افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارام

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا....

خانه کوچک ما

سیب نداشت....


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم دی 1391 توسط Simorgh
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم دی 1391 توسط Simorgh
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم دی 1391 توسط kasra 3333
سلام کسرا مولایی هستم دکترای علوم سیاسی و روابط بین الملل در یکی از دانشگاه های امارات عربی . من موفقیت خودم را مدیون عواملی می دانم و این عوامل را به معرض دید شما خوانند گان عزیز می گذارم شاید نسخه ای باشد برای موفقیت شما ! انسان موفق انسانی است که خودش چیزی را تجربه نکند بلکه از تجربیات دیگران نهایت استفاده را ببرد !!! راز های موفقیت برای من در مرحله نخست صداقت با خودم بود . من باید صادقانه با وضعیت روزم روبرو شوم . شرایط خودم را بسنجم و بر اساس دارایی ها و شرایط خودم عمل کنم . واقع بین باشم نه اینکه در تو هم افکارم زند گی کنم ( مثلا به جیب خودم نگاه کنم ببینم چقدر پول درون جیب من است و براساس دارایی خودت عمل کنم ) وقتی با خودت صادق شدی دومین مرحله موفقیت در کارها مشورت کردن در کار هاست منیت ! خودمحوری و عقل کل بودن را کنار بزار . فکر کن که تو هیچ اطلاعاتی نداری و تازه از مادر متولد شدی . تمام اطلاعات افراد در زمینه مورد نظر یا هدف را یاد داشت کن و نکات مثبت و مواردی و کلماتی که در بیشتر تجربیات آمده و یا مشترک هستند را جمع آوری کن و سپس آن اطلاعات را با داشته های خودت جمع بزن . داشته های تو پشتوانه تو هستن و با مشورت کردن داشته های خود را وارد بازار کن . باید قدرت ریکس پذیری و اعتماد بنفس داشته باشی . گام اول مهم ترین و بهترین دوره است .ترس را کنار بزار چرا که شما با مشورت و جمع آوری اطلاعات و استفاده از تجربیات دیگران گام بر داشته اید !

مر حله نخست 1- صداقت با خود 2- مرحله دوم مشورت در کارها

گام اول و دوم موفقیت بود و  هر هفته دو گام از موفقیت خودم را بیان خواهم کرد




ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی 1391 توسط Simorgh
 جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

                            

                              


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم دی 1391 توسط Simorgh
                                       

اینجا زمین است ، ساعت به وقت انسانیت خواب است ، دل عجب موجود سخت جانی است ! هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میسوزد ، میمیرد ! و باز هم میتپد . . .

 ::
::

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد..

::
::

دل است دیگر
یا شور می‌زند
یا تنگ می‌شود
یا می‌شکند
آخر هم مهر سنگ بودن
…می‌خورد روی پیشانی‌اش





ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم دی 1391 توسط Simorgh
تکه ای از اسمان(نیایش خواجه عبدالله انصاری)

الهي گر زارم در تو زاريدنم خوشست ور نازم به تو نازيدن خوشست . الهي شاد بدانم كه بر درگاه تو ميزارم بر اميد انك روزي در ميدان فضل به تو نازم . تو من واپذيري و من واتو پردازم . يك نظر در من نگري و دو گيتي به آب اندازم


الهي كار آن دارد كه با تو كاري دارد . يار آن دارد كه چون تو ياري دارد . او كه در دو جهان ترا دارد هرگز كي تو را گذارد . عجب آنست كه او كه ترا دارد از همه زارتر ميگذارد . او كه نيافت به سبب نايافت ميزارد او كه يافت باري چرا ميزارد . در بر آنرا كه چون تو ياري باشد گر ناله كند سياهكاري باشد .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم دی 1391 توسط Simorgh

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و د...اد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...        
        
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد
faghr داستان کوتاه: موضوع انشا


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم دی 1391 توسط donya66
کسی به خلوت درویشی در آمده

 وگفت:چرا تنها نشستی گفت: آن دم

تنها شدم که تو آمدی.....


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم دی 1391 توسط donya66
 

 

گفتند ای شیخ دلهای ما خفته است، که سخن تو در وی اثر کند،

چه کنیم؟ گفت کاش خفته بودی،که خفته را بجنبانی بیدار شود،

دلهای شما مرده است که هر چه می جنبانی،بیدار نمی گردد


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم دی 1391 توسط donya66
امروز صبح وقتی از خواب برخواستی, تو رو تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد

فقط در چند کلمه ویا از من به خاطر چیزهای خوبی که در زندگی تو افتاد تشکر خواهی کرد؛اما تو

سرگرم پوشیدن لباس بودی،هنگامی که خواستی از خانه بیرون بروی،می دانستم که میتوانی

چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اماتو خیلی سرگرم بودی،زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی

صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی،فکر میکردم که میخواهی با من سخن بگویی،

اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی

. من با صبر و شکیبایی،تمام مدت روز تو را نگاه میکردم

و تو آنقدر مشغول بودی  که هیچ چیز به من نگفتی موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا

کمی با من حرف میزنند، اما تو چنین کاری  نکردی، بازهم زمان باقی است و امیدوارم که تو سر انجام

با من حرف بزنی .به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای  زیادی برای انجام دادن داری. بعد از انجام چند کار،

تلویزیون رو روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی. من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم. که بعد از تماشای

تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ام. بعد از گفتن شب بخیر به خانواده،

سریعا به  سوی رختخواب رفتی و خوابیدی.مهم نیست،شاید نمی دانستی که من همیشه آن جا با تو هستم.

من،بیش از آن که تو بدانی صبر پیشه کردم؛ من حتی می خواستم به تو بیاموزم، من به تو عشق می ورزم

 و هر روز  منتظرم تا با من حرف بزنی.چقدر مکالمه یک طرفه سخت است

بسیار خوب،تو یک بار دیگه از خواب برخواستی و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند.

به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی, روز خوبی داشته باشی

دوست تو.......

کسی میدونه کدوم دوستم این نامه رو  نوشته؟؟؟؟

به ادمه مطلب مراجعه کنید....


برچسب‌ها: جامعه مجازی ققنوسhttp, nicefun, ir

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1391 توسط ترمه 20

 آقــــا جـــان؛


  بـبـخـش کـه بـا یـک حـرفِ قـبـیـلـه ی مـایـاهـا؛


  یـادمـان رفـت کـه؛


  بـی آمـدن تـو؛


  دنـیـا تـمـام نـمـی شـود ...

 

السلام علیک یا أباصالح المهدی ادرکنی «عج»


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 توسط donya66
خودت باش

آرام ٬زلال و شاد

هر لحظه از خود بپرس:

"آیا واقعا خواهان انجام این کارم؟"

و تنها زمانی انجامش ده که پاسخت "آری" است

بدین سان...

آنان که از با تو بودن چیزی نمی آموزند

دور می شوند

و آنها که از تو می آموزند و از آنان می آموزی

جذب می گردند...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 توسط donya66

به یکدیگر عشق بورزید٬

اما عشق را در بند نکشید...

بگذارید میان با هم بودنتان فضایی وفاصله ای باشد با یکدیگر بخوانید و برقصید و شادمان باشید اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد... در کنار هم بمانید....اما...

نه چسبیده بهم.....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط ترمه 20

یک سنگ کافی است برای شکست شیشه

یک جمله کافی است برای شکستن یک قلب

یک جمله کافی است برای عاشق شدن

یک دوست کافی است برای یک عمر زندگی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط ترمه 20
فارغ از انیم که به حج میرویم / غافل از آنیم که به کج میرویم 

کعبه به دیدار خدا میرویم /او که همینجاست ،کجا میرویم؟

حج خدا جز به دل پاک نیست / شستن غم از دل غمناک نیست 

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست / هرکه علی گفت که درویش نیست 

صبح به صبح در پی مکر  وفریب / شب همه شب گریه و امن یجیب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط kasra 3333

رگ و ریشه انسان مهمتر از شاخ و برگ اوست .

A man is root age is more important than this leafage

جرج برنارد شاو : علم تها زمانی خطرناک می شود که خیال کند به هدف خود رسیده است .

Science becomes dangerous only when it imagines that it reached its goal

با خدا باش پادشاهی کن .

Have god and have all

النور روزولت : تا خودتان نخواهید هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند .

No one can make you feel inferior without your consent



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط kasra 3333
خداوند انسان ها را با استعداد و علایق گوناگون آفرید . و هر مغزی ابر کامپیوتری هست که با مابقی متفاوت است . این ابر کامپیوتر نیاز به یاد گیری و بار وری دارد ؟ باید درون آن بر نامه ریخت و بر نامه ساخت : حال چیکار باید کرد تا این ابر کامپیوتر را راه اندازی کنیم ؟


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
  • قالب وبلاگ